بنیادگرایی و مدرنیته
32 بازدید
نحوه تهیه : فردی
محل انتشار : بازتاب اندیشه ) تیر 1384 - شماره 63 )(5 صفحه - از 59 تا 63)
تعداد شرکت کننده : 0

اینترنت، 23/1/84

چکیده: این مقاله اینترنتی را خبرنگار روزنامه شرق، تحت عنوان «بنیادگرایی و مدرنیته» طی گفت‏وگو با آقای داوود فیرحی از اساتید دانشگاه تهران، تهیه کرده است. گوینده در این مقاله می‏کوشد تا سرنوشت بنیادگرایی در اسلام را به حذف تاریخ اسلامی گره بزند، بی‏آنکه تعریف مشخصی از واژگان کلیدی داشته باشد.

بنیادگرایی، یعنی بازگشت به بنیادهای مذهبی و نفی تاریخ جهان اسلام به مثابه تاریخ اسلام. این موضوع، با فروپاشی دولت‏های سنتی در جهان اسلام مطرح می‏شود و ما شاهد ظهور اسلام به مثابه امر سیاسی و حکومت اسلامی هستیم. این جمله را دکتر «داوود فیرحی» استاد علوم سیاسی دانشگاه تهران، در واکنش به نظریه‏های اندیشمندان غربی معتقد به اینکه، بنیادگرایی، رگه‏های مارکسیستی و چپ دارد؛ بیان کردند. بنابراین بنیادگرایی در مواجهه با مدرنیته، پدید آمده است. به‏طور مثال، مفهوم حکومت اسلامی در ایران، سابقه‏ای کمتر از 60 سال و در کشورهای غربی نیز سابقه‏ای کمتر از 80 سال دارد. این سابقه نشان می‏دهد که نگاه به حکومت اسلامی و ظهور اسلام سیاسی، مربوط به دوران جدید است. بنیادگرایی در ایران، اصلاً روند خشونت را طی نکرد، بلکه راه و روند انقلاب را برای استقرار حکومت اسلامی انتخاب کرد. روند انقلاب فرایندی کاملاً دموکراتیک است. اسلام سیاسی با سلفی‏گری در اهل سنت، پیوند دارد؛ زیرا در سلفی‏گری، یک نوع عبور از تاریخ نهفته است. به هر حال طرف‏داران اسلام سیاسی بنیادگرایانی هستند که، اسلام سنتی آنها را نمی‏پذیرد.

یکسان دانستن اسلام سیاسی با مارکسیسم، بدین معنا است که، اسلام سیاسی جامعه، تغییر شکل یافته مارکسیسم است. اما احساس من این که، اسلام سیاسی، اعم از مارکسیسم است و به بسیاری از پدیده‏های لیبرالی سمپاتی نشان داده است. اسلام سیاسی نسبت به مباحثی مخل قانون، مجلس و انتخابات اظهار همدردی کرده است. بنابراین اسلام سیاسی هم از مارکسیسم و هم از لیبرالیسم متأثر است. تأثیرگذاری این دو و با عطف توجه به نظام دانایی و تجربه جهان اسلام است. علت تأثیرپذیری بیشتر اسلام سیاسی از مارکسیسم، هژمونی چپ در کشورهای اسلامی در دهه‏های گذشته است. به نظر نمی‏رسد اسلام‏گرایی بتواند سکولاریسم را به‏طور کامل بپذیرد، زیرا مفاهیم اسلام سیاسی خیلی سکولار نمی‏شود. اما با دنیای سکولار نیز تضاد ندارد. باید توجه داشت که تفاوت غیر از تضاد است. در کشورهای دموکراتیک، سکولاریسم به سود اسلام‏گرایان عمل می‏کند، زیرا در نظام‏های سکولاریستی یک دین رسمی حاکم نیست که بتوان، فعالیت ادیان غیر رسمی را محدود کرد این تجربه مفید در مالزی، اندونزی، ترکیه و لبنان دقیقا روی داده است. جهان اسلام و اسلام سیاسی ذاتا تمایل به حذف سایر روابط ندارد، مگر اینکه ایدئولوژیک شده باشد. فرد هالیدی «در کتاب دو ساعتی که دنیا را لرزاند» این نکته را بیان می‏کند که، جنبش‏های اسلامی، ذهنیتی مارکسیستی دارند و خواسته‏هایشان مملو از نشانه‏های سکولاریستی است. نویسنده مقاله در ادامه اضافه می‏کند که؛ مجلس و مشروطه مفاهیم چپ نیستند، بلکه از انگلستان وارد ایران شدند، اندیشمندانی مثل نائینی و پیروان ایشان نوعی دموکراسی شیعی را به وجود می‏آورند، این تفکر را علامه طباطبایی و یا در فیلسوفانی جدید، مهدی حائری دنبال می‏کند. مشروطه‏خواهی با نائینی روایت شیعه پیدا کرد، لذا در اینجا ما با مفهوم چپ روبه رو نیستیم بلکه با مفاهیم لیبرال سروکار داریم، این موضوع با نائینی و طباطبایی در ایران، صدر در عراق و شمس‏الدینی در لبنان رونق پیدا می‏کند. مفاهیمی که از پاکستان توسط مودودی و یا اقبال ترویج پیدا می‏کند، چندان سازگاری با اندیشه‏های چپ ندارند. اینها بیشتر از مفاهیم لیبرال استفاده کرده‏اند. بنابراین مباحث فوق نیز تبارشناسی بخشی از جنبش اسلام سیاسی در جهان اسلام است.

اشاره

از محسنات این گفت‏وگو آن است که گوینده، تفسیر هابرماسی از بنیادگرایی در غرب را، بر همین واژه در شرق نمی‏پذیرد. در عین حال بدون آنکه این سه واژه کلیدی «اسلام

سیاسی، بنیادگرایی، و رادیکالیسم» را حتی معنا کند، به تفصیل به بررسی آن‏ها روی کرده است. وی تنها در خصوص واژه دوم گفته است: «بنیادگرایی، یعنی بازگشت به بنیادهای مذهبی و نفی تاریخ جهان اسلام به مثابه تاریخ اسلام». این تعریف از بنیادگرایی در جهان اسلام صحیح به نظر نمی‏رسد، پس بهتر آن بود که اولاً؛ واژگان را به خوبی تعریف می‏کرد و ثانیا هر واژه‏ای در دو رویکرد غربی و اسلامی آن تبیین می‏شدند.

نگاه غربی و اساسا دگراندیشان به این نوع واژه‏ها، معمولاً غرض‏آلود و غیر اسلامی است، چنانچه اگر ما، مرزهایمان را مشخص نکنیم؛ مرزگذاری ننموده وارد بحث شویم، به پذیرش همان مبنا متهم خواهیم شد.

آقای مارتین مارتی تعریفی که ـ استاد مدرسه الاهیات دانشگاه شیکاکو ـ در اوایل تیرماه (1375) در خصوص بنیادگرایی داشته؛ آن را مساوی با سنت‏گرایی، بدویت، ملی‏گرایی مذهبی و قبیله‏گرایی می‏داند که متضاد با طبیعت‏گرایی و جهان‏گرایی است. در عین حال، خانم نیکی.آر.کدی استاد تاریخ ملل مسلمان، نظر مخالف داشته، و کاربرد «سنت‏گرایی» را برابر بنیادگرایی نمی‏داند؛ زیرا آن را یک پدیده قرن بیستمی دانسته است.او می‏گوید: بنیادگرایی واژه‏ای است عام، که برای اشاره به نهضت‏های دینی به‏کار خواهد رفت. همچنین خانم مری هگلند در استفاده از واژه بنیادگرایی، احتیاط بسیار نشان می‏دهد. و نزیه ایوبی استادیار علوم سیاسی، کاربرد واژه اسلام‏گرایی تندرو و یا اسلام‏گرایی سیاسی را به جای کاربرد واژه بنیادگرایی، ترجیح داده است. چنان‏که مارک جرگنزمیر، واژه بنیادگرایی را مبهم خوانده، واژه ملی‏گرایی مذهبی را به جایش پیشنهاد می‏کند.(1) به نظر می‏رسد با وجود این همه تعریف برای این واژه، در کنفرانسی که تحت عنوان «بررسی تطبیقی بنیادگرایی» مورخه 1373 در دانشگاه کالیفرنیا برگزار شد، سخنرانان این سمینار زمینه‏های مشترک بنیادگرایی را چنین برشمردند: بازگشت به اصول اولیه مکتب فردی خود، ضدیت با تفسیر، رفتار دفع‏کننده، افراطی بودن، و برتری داشتن، یعنی بنیادگرایان رفتار و افکار خود را بر حق و برتر از دیگران می‏دانند. نیکی کدی که خود ریاست این اجلاس را برعهده دارد دو ویژگی دیگر نیز بر پنج ویژگی قبلی افزود؛ بنیادگرایان سعی می‏کنند همه مردم را به خود جلب کنند، و اینکه آنها به شدت سیاست‏زده هستند.(2) با این اوصاف، چنانچه معنای واژه را درست معین نکنیم روا نخواهد بود. به ویژه این موضع گوینده که (به قول خبرنگار) در واکنش به نظریه‏های غربی می‏گوید: «در برخی از گرایش‏های بنیادگرایانه در خاورمیانه، نوعی الهام از آموزه‏های چپ سیاسی نهفته است.» این گفته، یک انفعال است، پیش از آنکه یک واکنش باشد! در ادامه مقاله این موضع انفعالی شفاف‏تر خواهد شد... ادامه در لینک

آدرس اینترنتی